سلام آقا
سلام اقای مهربون و قشنگم.سلام اقای غریبم.

سلام آقا متحرک
یک شب بیا ستاره بریزم به پای تو
ای آفتاب من همه چیزم فدای تو
یک شب بیا به ما برسد ای اذان صبح
از پشت بام مسجد کوفه صدای تو
ما مدتی است خانه تکانی نکرده ایم
شرمنده ایم در دل ما نیست جای تو
غیر از همین دو قطره اشکی که مانده بود
چیزی نداشتم که بیارم برای تو
از روزهای هفته سه شنبه برای من
شبهای پنجشنبه و جمعه برای تو
روزی به خاطر سفر جمکران من
روزی به خاطر سفر کربلای تو
 


 

ای آفتاب زهرا، عجل علی ظهورک
تنهای شهر و صحرا، عجل علی ظهورک
گم گشته وجودی، هم غیب و هم شهودی
در دیده و دل ما، عجل علی ظهورک
بی تو غریب، قرآن، بی تو اسیر، عترت
بی تو علی است، تنها، عجل علی ظهورک
نه طاقتی نه صبری، تا چند پشت ابری؟
ای مهر عالم آرا عجل علی ظهورک
دنیا در انتظار است، خون قلب روزگار است
پا در رکاب بنما، عجل علی ظهورک

حیدر کند دعایت، زهرا زند صدایت
الغوث یابن زهرا ! عجل علی ظهورک
زخمِ به خون نشسته، پیشانیِ شکسته
دارند با تو نجوا، عجل علی ظهورک
خون دو دیده گوید، دست بریده گوید
بر انتقام بازآ، عجل علی ظهورک
هم عمه ها پریشان، هم جد توست عطشان
هم چشم ماست دریا، عجل علی ظهورک
بر “میثمت” نگاهی، از لطف گاه گاهی
ای چشم حق تعالی! عجل علی ظهورک

 استاد حاج غلامرضا سازگار



سلام آقا

حال همه ما خوب است...

ملالی نیست جز گم شدن

گاه به گاه خیالی دور

که شاید نامش

شادمانی شوق دیدار باشد

یادت می آید ؟!!

رفته بودی تا از سراپرده غیبت

خبر از آرامش آسمان بیاوری

و برای درد این دل بیقرار درمان ؟

.....................

دوباره برایت می نویسم

حال همه خوب است

اما تو باور نکن


توبارو نکن که بی تو

هیچ چیزی خوب باشد




امروز شهر ما، آکنده از عطر حضور تو است؛ اما دود گناهها کوچه پس کوچه‌های جهان را فرا گرفته و دیده‌ها به انواع فسادها و نابرابری‌ها تاریکند.

دستها به خیانت باز و به التماس دراز شده است…

پاها در طلب یک لقمه نان به سوی جباران کشیده شده است…

دلها سرگرم دنیای تاریک غفلت زا است و فکرها سرگرم زندگی پر فریب… زندگی سراسر دوری تو.

اما فردا این حضور عطر تو به عطر ظهور مبدل میشود و دیوار بلند و سیاهی که بنا کردیم فرو میریزد

مشام و دیده و دست و پا و دل و فکر آن گونه میشود که تو می پسندی و دلها شیدای تو که قلب جهانی و اگر نباشی جهان را تپشی نیست. پاها رونده به سوی یاری

تو که گوهرهای نهفته در دل خاک و آب را نمایان میکنی، برای فردا، و اثری از فقر و فلاکت را نمیگذاری.

دستهایمان گشوده به سوی آسمان به دعا برای تو

چشمهایمان در انتظار رویت جمال نورانی تو

بیا تا کوچه پس کوچه ها و حتی درون خانه ها را عدالت پر کند بیا تا هر چه زودتر جهان ما آکنده به عطرت گرد.




ای سبز پوش کعبه دل‌ها ظهور کن
از شیب تند قله غیبت عبور کن

درد فراق روی تو ما را ز غصه کُشت
چشم انتظار عاشق خود را صبور کن

شاید گناه خوب ندیدن از آن ماست
فکری برای روشنی چشم کور کن

یک شب بیا برای رضای خدا خودت
غم نامه‌های سینه ما را مرور کن

یک شب بیا به خلوت دل‌های بی‌قرار
جان را ز شوق آمدنت پر سرور کن

ای گل ز یمن مقدم خود باغ سینه را
لبریز از طراوت و عطر حضور کن

آقا! به جان مادر پهلو شکسته‌ات
دل را ز تنگنای غم و غصه دور کن

ای آفتاب مشرقی‌ام، شام واپسین
تاریکی وجود مرا غرق نور کن

خلوت‌نشین باور تنهایی‌ام تویی
ای سبزپوش کعبه دل‌ها ظهور کن





 
فروغ بخش شب انتظار، آمدنی است
رفیق، آمدنی غمگسار آمدنی است


به خاک کوچه دیدار، آب می پاشند
بخوان ترانه، بزن تار، یار آمدنی است
 
امشب، کوچه های سامرا، چراغان میلاد کسی است
که با آمدنش، حجت را بر زمینیان تمام می کند.

او می آید و فرشتگان مقرب، با کاسه هایی
از آب و شکوفه، به چشم روشنی نرجس می آیند.


می آید و جهان به پیشوازش می شتابد با سبدهایی از یاس سپید.
طوفان ها فرو می نشینند و زمستان، خانه خراب نفس های
اردیبهشتی اش به دوردست ترین کوه ها می گریزد.

ای موعود دل های خسته! تو می آیی و
روزهای پیرمان، جوانی از سر می گیرند.

کجاوه بهار، فرود می آید در کوچه های پر درخت انتظار.
با تو خزانی نیست و خواب های آشفته باغ
به رؤیای سبز رویش بدل می شود.

نامت، سپیده ای است که دهان آسمان را متبرک می کند.
نگاهت، حماسی ترین چشم ها را به فروتنی وا می دارد.


بازگرد تا دیوار بلند انتظار، فرو بریزد، تا پنجره ها
به سمت روشن ظهورت گشوده شوند و سینه
سرخان غریب، بر بام عدالتت ترانه آشنایی سر دهند.

ای مسافر سال ها!
بی تو لحظه هایمان در غبار فراموشی مدفون است.


بی حضورت، زندگی، تکراری است بیهوده
که تیغ های رخوت بر تاروپودمان می زند.

بادهای وحشی، بر پیکر نازک شکوفه هامان
فرود می آیند و به خاکشان می ریزند.

تو در کجای زمان پنهان شده ای که ثانیه هامان به
جست وجویت از پا افتاده اند؟

باز آی که صبر از کف داده و رنجور،
کوچه های انتظارت را به مویه نشسته ایم.


رواق منظر چشم من، آشیانه توست
کرم نما و فرودآ که خانه، خانه توست

 

 



نفس‌های گلوگیر،‌ دیرگاهی است هوای خفته را می‌خواهد به بوته نسیم روح‌فزای تو بیفکند.
به هر سو که می‌نگرى، از پونه‌های مسیر توست، نگاهی که چراغی افکنده به تاریکیمان، روشنایی که می‌درخشند بر واماندگیمان.

صدای وهم آلود از حنجره امروز زمان تو را می‌خواند: «أیْنَ ابْنُ النّبِیُّ المُصْطَفی».
توده‌های اندوه،‌ گرداگرد زمین در چرخش دوّار روزهایش می‌چرخد.
سرانگشت نسیم‌وارت اگر نبود، چه می‌گذشت بر گردش این خسته منتظر!
منتظر به نظاره ایستاده است پنجره‌هایی که فانوس‌هایش آویخته به نوید آمدنت است.
گوش خوابانده‌ایم در همهمه صداها، تا رستاخیز صدایت را در اوج بی‌کرانگی کعبه بشنویم آنگاه که قاصدک‌ها از راه برسند و گریختگی روزها و شب‌های طولانی پرتکرار را به چکاوک صورت صدایت خبر دهند.
آنگه حفره‌های شب در طلوع حلولت بپیچید.
در قلب این شهر،‌ داغی خوابیده است تا رنجش را از رگ‌های زندگی بیرون کشى.
کجاست تیغه عدل آمدنت که درخشندگی‌اش ظلمت‌ِ افکنده بر خاک را بزداید!
زمین از شادی می‌چرخد و می‌رقصد؛ بر رد گام‌هایت یاس می‌روید، پونه‌ پونه عطر قدمهایت را به ذرات خاک می‌ریزد.
بهار جانی دوباره یافته و بوی مست‌کننده‌اش، به تن مسافران مسیر توفان‌های داغ می‌دود.
کفش‌های خسته از عبور، ‌در کنار جاده های پر از فانوس، کنار گذاشته می‌شوند.
همهمه‌های سرخ، از نیام قیام بیرون کشیده شده است رستاخیزی دوباره جان‌ها را به طعم گس عدالت رسانده است.
بذری نو به جان‌ها پاشیده می‌شود و ندبه‌ها به سرود چلچه‌های شادی بدل می‌گردد.
شادی در پوست خود نمی‌گنجد چلچراغ‌های آویزان، روشنی‌شان را به چشمان خیره شهر ریخته‌اند.
سماعی این چنین را کدام حلقه صوفیانه به نظاره نشسته است!
آفتاب از کعبه طلوع کرده و صدای بلال از فراز صداهای دوردست تاریخ دوباره شنیده می‌شود.
فتحی عظیم اتفاق افتاده است: «انّا فَتَحْنا فَتْحاً مُبِینا».

 



آقای من!
مولای غریب و تنهای من!
پدر مهربان اهل عالم!
می خواهم غربتت را حکایت کنم؛ غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛ غربتی که اشک آسمان و زمین را جاری ساخته؛ غربتی که حتی برای برخی محبانت، غریب و ناشناخته است؛ غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند.
من از تصویر این غربت و غم ناتوان ام.
… از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟ (1) از آنها که دستان پدرانه و مهربانت را خون ریز معرفی می کنند؟ از آنها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟ از آنها که تو را به دور دست ها تبعیدمی کنند؟ از آنها که تو را دست نیافتنی جلوه می دهند؟ از آنها که به نام تو مردم را به دکه های خویش فرا می خوانند؟
… از خود آغاز می کنم که اگر هر کس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد. می خواهم به سوی تو برگردم. یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم کریمانه چشم می پوشی؛ می دانم توبه ام را قبول می کنی و با آغوش باز مرا می پذیری؛ می دانم در همان لحظه ها، روزها و سال های غفلت هم، برایم دعا می کردی. من از تو گریزان بودم؛ اما تو هم چون پدری مهربان، دورادور مرا زیرا نظر داشتی … العفو … العفو!

 



 

 

 

 

 

 

 

جهان در تپش آمدنت به
لرزه درآمده است.


بادها پراکنده در هر
سو، ستم‌باره‌های خویش را بر دوش می‌کشند.


اهل زمین، ثانیه
شمارها را مرتب نگاه می‌کنند.


یک منجی، فقط یک منجی
است که می‌تواند آنها را از درد و رنج و غم خلاصی بخشد.


درختان گیسوان پریشان
خویش را فصل به فصل به دست زمان می‌سپارند تا زردی و سرمای زندگی را به ساعت
سرسبزی جوانه‌هایشان برساند.


دل‌ها در غربت خاک،
غریبه و تنها جان می‌دهند.


ماهیان قلب‌ها خشک‌سالی
محبت و مهربانی را تاب نمی‌آورند.


چشم‌ها چشمه‌های خشکی
شده‌اند که کمتر به اشک شوق می‌اندیشند که گریه‌های فراق، آنان را امان نمی‌دهد.


تشنگی بر اعماق و
ریشه این دیار نفوذ کرده و تندیس‌ها تاب ایستادن را بیش از این ندارند.


کشتی‌های عدالت و
انصاف در هیاهوی بی‌امواج صدایشان به گِل نشسته‌اند و ناخدایان خدانشناس، هنوز در
ادعای حق‌طلبی خویشند.


هر روز که عرش از
صدای ضجه ستم‌دیدگان به لرزه درمی‌آید، زمین، چهار ستونش فرو می‌ریزد.


لرزش بر اندام آدمیان
افتاده.


قدم‌هایشان سست شده،
ایستاده‌اند؛ اما غبارهایی را می‌مانند در هوا.


هستند؛ ولی گویی کسی
جز خودشان نیست!


نیستند؛ ولی چنان در
خویش حل شدند که گویی هستی، جز آنها نیست.


خندانند؛ ولی در
اعماق روح خویش چیزی ندارند جز اشک و عذاب.


گریانند؛ ولی نمی‌دانند
بهانه این همه سختی و اشک چیست؟!


فضا، زمین، زمان،
آسمان، دریا، انسان و هر آنچه در هستی است، در خلاءی عظیم غوطه‌ور است. همه چیز در
حال غرق شدن است. همه چیز در حال از بین رفتن است.


همه چشم به نجات
دهنده‌ای دوخته‌اند که دست‌های رها و خالی را بگیرد و از این فضای در حال سقوط
نجات بخشد.


سخت است؛ سخت است هر
روز چشم بگشایی و خورشید را ببینی که طلوع کرده، بی‌آنکه خبری از آمدن تو آورده
باشد.


سخت است هر روز به
سرخی غروب بکشانی و در تیرگی شب فرو روی، بی‌آنکه به آرامشش دست‌یابی.


سخت است تا آخر هفته
روز شماری کنی و روز هفتم بلند شوی و باز هم هیچ کس را در آن سوی جاده نبینی.


سخت است پنجره را باز
کنی و به دور دست‌ها خیره شوی و هیچ چیز جز چشم‌های منتظر کاج‌ها نبینی.


جاده‌های کشیده شده
تا آن طرف انتظار. چشم‌های خیره شده به روبه‌رو …‌.



پنجره‌های گشوده شده،
فریادرسی را می‌خواهد که خواب ستم و بی‌عدالتی را بر آشوبد.


سواری را می‌خواهد که
منتظرانش او را از پشت شیشه‌های به شوق آمده، ببینند.


جهان تو را می‌خواهد.

 




اینبــــار دیــگه می خوام برم تا خـــود وعده گاه نور

تا ســــــــــــرزمین آینـــــه نزدیکی باغ بلـــــــــــــــور


اونــــجایی کــه ستاره ها اشــکای آسمون میشن

به حرمت طلــــوع تو شــــــــهاب بی نشون میشن


جـــایی که رسم آدمــــاش یک رنگـــی و محـــــبته

لحظه به لحظه آرزوش بــــــــــرام یه دنیـــا حسرتــه


دنـــبال رد پــای عشق مـــیرم تــا جــــمعه حـــضور

اونـــــجایی که ســـــتاره ها سر میدن آیه های نور


هــــــمون روزی کـــه اقــــتدا میـــشه به آب و آیـــنه

همون روزی که دســت نور طلســــم خواب میشکنه


اگــــه بــــیای نگـــاهم و فرش حــضورت می کــــنم

ســـــــینه بی قـــــــرارمو سنـــــــگ صبورت می کنم


اگــــه بیــــای پاک می کـــنم اشـــکای انــــــتظارمو

پر می کنــــــــم از گل ســـــــــــرخ فصلای بی بهارمــو


تــــموم آرزوم ایــــنه کــــه عـــاشقونه جــــــون بـــدم

کنار پات بمیـــــــــرم و با عشقت آسمــــون بــــــــرم


وقـــتی میگــن جـــمعه شده نــــگام همش منتظره

خونــــــــه به دوش لحظــــــه هام آخــــه دلم منتظره


غـــــروب جمــــعه کـــه میشه باغ بلوریم مــیشکنه

تو تار و پود لحظــــــــــــــه هام تنهایی ریشه میزنه


میگـــــــن که تنهـــــــــایی بده ولی مگــــــه تا ابــده

یه روز میاد فرشته ها میگن که خورشــــــــید اومده

خدا کنه وقتی میای منم تــــــــوی قصـــــــــه باشم

رو ســــــــر آسمونیا غنچه نرگـــــــس بپــــــــاشـــــم

 



مــــاهِ من!

 

هیچ کبریتی خیالِ شب را به سمت روشنی نمی کشد!

 

هیچ صدایی به سمتِ من بر نمی گردد!

 

هیچ خیابانی از این خانه رد نمی شود!

 

تــو دیـــر کرده ای و زمان حافظه اش را از دست داده است.



یا مهدی!

.

ای نقطه شروع شفق ، ای مجری حق

.

میلاد تو قصیده بی انتهاییست که تنها خدا بیت آخرش را می داند.

.

 بیا وحسن ختام زمان باش . .

.

" اللهم عجل لولیک الفرج "




مهدی که بیاید ؛

.

 نمازهایمان تا خدا بالا خواهد رفت ..

.

و قنوت هایمان پر از کبوتران خواهد شد ..

.

 و رکوع هایمان کمر شیطان را خواهد شکست ..

. و سجده هایمان را خدا به رخ فرشتگان خواهد کشید




دلتنگی هایم ، تنهـایی هایم ، نبودن هایت ، حجـم دارد .

.

 اگر غیر از این بود ؛

.

سنگینی این همه عـدم ، کمرم را خم نمی کرد!

.

 آقایِ من!

.

مدتهاست لحظه به لحظه از ندیدنِ رویت ، اِنکَسَـرَظَهـری .

..

 


 

صبــرِ ما کم شده ، خونِ دلمــان می جوشد ...

.

صبح نزدیک نشد؟

.

 مـــاه چرا پنهان است !؟

.

 همه چون لشگر عبـاس فقط منتظریم ...

.

تیغ ها تیــــز و فقط منتظرِ فرمـان است ...



مطالب قدیمی تر »