عکس تو را به صفحه پندار می کشم
عمری بود که حسرت دیدار می کشم
بر صفحه سیاه خیالم جمال توست
یا ماه را به لوح شب تار می کشم
تا نقش بارگاه تو افتد به دیده ام
گردن به حسرت از پس دیوار می کشم
با هر نفس که می گذرد در فراق تو
آه از خلال سینه تب دار می کشم
جویم اگر به رهگذری خاک پای تو
چون سرمه ای به دیده خونبار می کشم
لذت برم به راه تو ای گل زنیشها
نوش است اگر که منت صد خار می کشم
صحبت بدون یاد تو لذت نمی دهد
زین روی پا زمجلس اغیار می کشم
یک بار اگر نگاه محبت به من کنی
فریاد شوق از دل صد بار می کشم
بودم پی گناه و تو چون سایه بر سرم
عمری بود خجالت این کار می کشم
جای گنه به دوش دلم کی بود حسان
تا بار حسرت و غم دلدار می کشم...

حبیب چایچیان « حسان »