شکایت از تو ندارم ...



به آستان تو پر می‌کشم به دعوت شعر
قلم به یاد تو گل می‌دهد به حضرت شعر
صدای پای کسی می‌رسد هوا ابری است
تو و حکایت باران، من و حکایت شعر
من و حکایت چشمی که می‌شود مهمان
شبی به چای تغزل، شبی به شربت شعر
شبی به شربت شعر از تو می‌نویسم و بعد
ستاره می‌شمرم سالها به حسرت شعر
اگر قلم به جز از تو نوشته باشد هم
امان نمی‌دهدش لحظه‌ای شکایت شعر
شکایت از تو ندارم که دیر می‌آیی
شکایت من ازین مردم است و غربت شعر
کجاست آنکه دلم را به نام می‌خواند؟
کجاست آنکه به او می‌رسد اشارت شعر:
زمان آمدن آن بهار نزدیک است
دوازده غزل از تو گذشته ساعت شعر!

خانم نغمه مستشار نظامی