پرده ای انداخت بر صورتش رنگین کمان
از حریر و موی مریم چون کمان
بسته روبانی از الوان و حریر
بر گاهواره ان یار حبیب
بر تنش لباسی از زبرجد دوخت مریم
جبرائیلی گفت گل افشانید یاران
اسرافیل در صورش دمید
عزرائیل جان امانی داد و او هم تماشایش گزید
خدایش گفت
لاحول و لاقوه الاالله
گل نرگس مهدی است این
زود خضر کاسه ای اورد
از آب دهانش نوشید سیر
گفت اب زندگانی است این
لب مگو معجونی از شهد شراب سلسبیل
با چشمانی که می باراند
بارن رحمت یا تیغ بران را
حضرت داوود تصنیف دیگری را ساز کرد
با سلیمان نبی
تا اوج اسمان پرواز کرد
موسی خواست به دیدارش رود
تا او هر چه دریا بودبا عصایش شکافت
خضر اب زندگانی را رها کرد و نخورد
پیش قطره قطره اب دهانش
کاسه برد
دم عیسی به صلیبی کاره نشد
فریاد یا مهدی به اوج اسمانهایش ببرد
روز و شب نرگس می خواند دعا
یا اله و یا اله و یا اله
یاسمن را از دید عنودان پنهان بدار
سیب جایش را به برگ زرد پاییزی بداد
سوخت جان نرگس
لاله از غصه هجرش فسرد
اقاقی های عاشق ایستاده صف به صف
دسته ای سوزانده اورا
دسته ای هم کفن ودفن
ناگهان زمستان از ره رسید
یاسمن تا بهار دیگر پرید
شکست پشت هفت رنگ مریم جان سپرد
طوطیان در شکرستان غمش جان بدادند
ان اقاقی ها که گفتم همه پرپر شدند
کاش بینم بهار و نوروز را
ان روز که مردم گویند
گرد وخاکی در افق بر پاست
گویی سواری میرسد
افتابی پشتش غروب میکند
اما افتاب دگر از راه میرسد...