انگار همین دیروز بود که تو کوچه ها با هم سن و سالام بازی می کردم.
گذشت.
انگار همین دیروز بود که دست مامان رو گرفته بودم و رفتم سر کلاس اول نشستم.
گذشت.
انگار همین دیروز بود که خونمون رو آوردیم محل جدید.
گذشت.
انگار همین دیروز بود که دیپلمم ور گرفتم.
گذشت.
انگار همین دیروز بود که کنکور قبول شد.
گذشت.
انگار همین دیروز بود که کار پیدا کردم.
گذشت.
انگار همین دیروز بود که عاشق شدم.
گذشت.
انگار همین دیروز بود که فاطمیه داشتیم سینه می زدیم.
گذشت.
و امروز جمعه بود.
گذشت.
20 و چند سال گذشت.
نکنه نیای و عمره ما هم بگذره؟!
آقا جان!
آقا جان!
به خدا مسخرمون می کنن...به خدا متهممون می کن به تعصب،به خشک مقدسی، به هزار تا چیز دیگه وقتی از شما و نشکستن دلتون حرف می زنیم...
به خدا داریم می میریم بس که اسیر صورت دین شدیم و همه چیز واسمون شده ظاهر..
آقا جان!
مگه آخه ما جز شما کسی رو هم داریم؟!
مگه آخه جز شما کسی هست که اینقدر مارو دوست داته باشه؟!
مگه کسی هست که دلش به اندازه شما برای ما بتپه!؟
آقا جان!
به شما نیاز داریم..بی شما هیچی نیستیم...
آقا جان!
عمرمون کوتاهه!
نکنه بگذره و نیای؟!
بگذره و نبینیمت؟!
بگذره و دلمون آب شه و چشممون به جاده انتظار خشک؟!