ای از تو چراغ دیده روشن
ای در تو صفای باغ و گلشن
تو جلوه مهر عالم افروز
ان شمع خموش درگهت من
ای چشم و چراغ اشنایی
ای مظهر قدرت خدایی
چون ماه نهفته در پس ابر
رخساره به ما نمینمایی
تو صبح بهار شادی انگیز
من همچو غروب سرد پاییز
من جام تهی زشور مستی
تو ساغری از نشاط لبریز
ای نغمه گر عشق بردی تو زهوشم
اواز تو گردید اویزه گوشم
اورده می نوشت در جوش و خروشم
خم خانه مستی را بنهاده به دوشم
هر جا که گلی به خنده بشکفت
ما من سخن از رخ تو میگفت
چون چشم ستاره تا سحر گاه
با یاد تو چشم من نمیخفت

بایاد تو چشم من نمیخفت
با یاد تو چشم من نمیخفت