درشب هجرکه بانگ جرسی می آید
بهر داد دل ما داد رسی می آید

سویت ای غمزده غمخوارکسی می آید
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که زانفاس خوشش بوی کسی می آید
جزغم یاردگرهیچ نه اندر خور نوش
اینچنین بانگ جرس می دهدازعرش سروش
پی دیدارروان گردوچنان شمع خموش
ازغم هجرمکن ناله وفریادکه دوش
زده ام فالی وفریادرسی می آید
می بده ای مه تابان که شوم تازه نفس
تابدام تودرافتم توبفریادم رس
گنهم چیست بجزعشق توای برهمه کس
زاتش وادی ایمن نه منم خرم وبس
موسی آنجابه امیدقبسی می آید
چون نگریم که دراین دیرسبکباری نیست
بهرعاشق سرکوی توخریداری نیست
چون بگویم که مراهست قرارآری نیست
کارعشاق بکوی توبجززاری نیست
هیچکس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجابطریق هوسی می آید
نالۀ مازفراقش همه تاارض وسماست
دل مهجورازاین همه دائم به نواست
خرم آن کس که غمش درپی غمهای شماست
کس ندنست که منزلگه معشوق کجاست
اینقدرهست که بانگ جرسی می آید
باغم دوست غم خویش به افلاک برم
جزدلم نیست کسی محرم اسرارحرم
نه من ایندم زصباغالیۀ دوست خرم
جرعه ای ده که به میخانۀ ارباب کرم
هرحریفی زپی ملتمسی می آید
ببرای دوست مراتابرمهمان چمن
نه دل سوخت داند که چنین است سخن
توگل سرخ خزان دیده ندانی به سمن
خبربلبل این باغ بپرسیدکه من
ناله ای می شنوم کزقفسی می آید
قرعه وقسمت غم بردل حافظ چه زنند؟
غم هجرانش رقم بردل حافظ چه زنند؟
سربسرهجرونقم بردل حافظ چه زنند؟
اینهمه بارستم بردل حافظ چه زنند؟
شاهبازی به شکارمگسی می آید