می گویند : همه ی بیماران با نگاهش از بستر بر می خیزند

 

از خواب برخواهیم خاست!

نه چون همیشه با زنگ ساعت!

گویی کسی ما را با نوازش بیدار کرده است.

چشم می گشاییم و نرم از جا برمی خیزیم.

حس می کنیم که همه ی خستگی ها را از تن بیرون رانده ایم و روزی روشن تر از هر روز آغاز خواهیم کرد.

تاریکی آسمان رنگ می بازد.

به نماز می ایستیم.

اما نماز سحرگاهی مثل همیشه نیست: کسالت و خمیازه از آن گریخته است و کلمات وقتی از دهانمان بیرون می آید اتاق معطر می شود .وقتی سجده می کنیم گویی بر ابرهای آسمان پیشانی می ساییم و هنگامی که می ایستیم پنداری سر در میان کهکشان ها داریم.

صدای آواز می آید هزاران حنجره با هم ترانه می خوانند.

پنجره را می گشاییم.

روی همه ی سیم های برق و روی همه ی دیوارها پر از بلبل و قناری است .

نشسته اند و با هم سرود آزادی می خوانند .

به آسمان می نگریم که آبی تر از دریاست .

هیچ دود و غباری نیست هوای شهر به لطافت صبح بهاری جنگل است .

به ساعت نگاهی می کنیم .

صبح از راه رسیده و وقت اخبار است .

گوینده ای با هیجان می گوید تا چند لحظه ی دیگر خبر مهمی را به اطلاع شما خواهم رساند

دلمان گواهی می دهد که شادمانی در راه است لبخند می زنیم و به اخبار گوش می دهیم :

شنوندگان عزیز امروز اوضاع جهان دگرگون شده است .

امروز خورشید از غرب تابیده است .

امروز کوه های سخت و سنگین همه ی دنیا به لرزش درآمده است .

امروز همه ی پرندگان از قفس های خویش پرواز کرده اند .

امروز همه ی درختان به بار نشسته اند .

از جنگل خبر می رسد دیگر هیچ درنده ای سر در پی هیچ آهویی نمی گذارد .

از دریا خبر می رسد که هیچ نهنگی در کمین ماهیان دریا نمی ماند و از کعبه خبر می رسد که کسی آمده است .

کسی که از چشمانش مهر می تابد و تنها واژه ی لبخند بر لبان خویش دارد .

می گویند : همه ی بیماران با نگاهش از بستر بر می خیزند و با گرمای دستانش بینوایان به نوا می رسند .

می گویند : دل ها را پر از عشق می سازد و کینه های کهن را از سینه می راند آری! کسی آمده است که یک قافله عاشق با خود همراه دارد.

/ 0 نظر / 11 بازدید